چکیده
این نوشتار ـکه بازنویسی یک سخنرانی است ـ تلاشی است برای فهم «نسل خامنهای» نه بهعنوان یک عنوان سیاسی یا برچسب نسلی، بلکه بهمثابه نسبتی وجودی با انقلاب اسلامی. مسأله اصلی متن آن است که نسبت انسان با انقلاب، تنها در سطح شناخت نظری و مطالعه تاریخی شکل نمیگیرد، بلکه در لایهای ژرفتر از وجود انسان ریشه دارد. از این منظر، میان «نسبت معرفتی» و «نسبت وجودی» با انقلاب تمایزی بنیادین برقرار میشود: اولی به دانستن، تحلیل و مطالعه انقلاب مربوط است، اما دومی به زیستن در افق آن حقیقت تاریخی بازمیگردد. تجربه نسل نخست انقلاب ـ که جهان آنان را با عنوان «بچههای خمینی» میشناسد ـ نمونهای از چنین پیوند وجودی بود؛ نسلی که انقلاب در گفتار و کردار آنان تجسم مییافت و اخلاص و ایثار آنان در نگاه ملتهای دیگر حیاتبخش جلوه میکرد.
متن حاضر با تکیه بر این تجربه تاریخی میکوشد نشان دهد که «نسل خامنهای» نیز تنها زمانی معنا پیدا میکند که چنین پیوندی در سطح وجودی شکل گیرد. در این چارچوب، مفاهیمی چون خودآگاهی انقلابی، بهای خاصبودگی، زبان وجودی انقلاب، و نسبت میان عشق و معرفت بررسی میشود. استدلال اصلی آن است که انقلاب پیش از آنکه موضوع مطالعه باشد، باید به محیط وجودی انسان تبدیل شود؛ همانند نرمافزاری که تنها بر بستری از «سیستم عامل» مناسب کارایی پیدا میکند. از این رو، خواندن تاریخ انقلاب یا تحلیل آن زمانی معنا مییابد که پیشتر نوعی تعلق و دلبستگی درونی به آن شکل گرفته باشد.
متن به پرسش «چگونه عاشق انقلاب شویم» میپردازد و نشان میدهد که این پیوند از رهگذر همجهتی زبان، نگاه، رفتار و نیت انسان با ارزشهای انقلاب شکل میگیرد. در این میان، تمایز میان «زبان اسلام» و «زبان انقلاب» نیز طرح میشود؛ بدین معنا که زبان انقلاب قرائتی پویا و تاریخی از زبان اسلام است که انسان را به کنش و دگرگونی اجتماعی فرا میخواند. همچنین با بهرهگیری از تجربههای دفاع مقدس، مفهوم «بیقراری انقلابی» در برابر منطق رفاه و سکون بررسی میشود.
بخشهای پایانی متن افق تاریخی نسل خامنهای را در نسبت با آینده ایران و جهان تحلیل میکند. در این روایت، نسل خمینی بهعنوان نسلی معرفی میشود که انقلاب را پدید آورد و بنای آن را استوار کرد، و نسل خامنهای نسلی است که مأموریت دارد این حقیقت را در افق جهانی بگستراند و موانع تاریخی آن را درهم شکند. از این منظر، انقلاب اسلامی تنها رویدادی در گذشته نیست، بلکه جریانی زنده در تاریخ است که از «صدا»ی بیدارگر آغاز شد و اکنون در «قدم»های نسل جدید برای ساختن آینده ادامه مییابد. در نهایت، متن بر این نکته تأکید میکند که آینده ایران در گرو نسلی است که انقلاب را نه صرفاً بهعنوان یک خاطره تاریخی، بلکه بهعنوان افق وجودی و رسالت تاریخی خویش درک کند.
مقدمه: از «نسل خمینی» تا «نسل خامنهای»
یک یا دو نسل پیش از شما، مردمانی در این سرزمین میزیستند که جهان آنان را با نام «بچههای خمینی» میشناخت. آنان هنوز در پیرامون ما نفس میکشند و رد گامهایشان در حافظه این سرزمین برجاست؛ اما پرسشی بنیادین پیش روی ماست: تصویر جهانیان از «نسل خمینی» چیست؟ تجربه زیسته نشان میدهد که پاسخ به این پرسش غالبا آمیخته با شگفتی است. در نگاه جهانیان، آن نسل نه صرفاً مجموعهای از افراد، بلکه پیکری زنده از انقلاب بود؛ نسلی که حتی اگر از سرمایه گسترده سواد آکادمیک بهرهمند نبود، گفتار، رفتار و منش او گواهی صادق بر حقیقت انقلاب به شمار میرفت. آنان به گونهای میزیستند که انقلاب در کردارشان تفسیر میشد و آرمان در زندگی روزمرهشان جلوه مییافت.
اکنون اما ما در افقی دیگر ایستادهایم. جهان کوچک شده امروز، با شبکههای مجازی و پیوندهای ارتباطی بیسابقه، ما را بیش از هر نسل پیشین در معرض نگاه و داوری جهانیان قرار داده است. در چنین جهانی، هر سخن و هر کنش ما، خواه آگاهانه و خواه ناخودآگاه، تصویری از «نسل خامنهای» را به افقهای دوردست مخابره میکند. از همین رو، ضرورتی مضاعف پیش روی ما قرار دارد: باید در جستوجوی ویژگیهایی باشیم که بتواند سیمای این نسل را ترسیم کند و هویت آن را معنا بخشد. ما ناگزیر هستیم آیینهای تمامنما از سیرت رهبر خویش باشیم؛ چه آنکه در کلامی منسوب به امیرمؤمنان علی(ع) آمده است که «صورت مردمان، سیرت حاکمان است». تاریخ نیز بیتردید ما را در همین نسبت و پیوند ثبت خواهد کرد.
از اینجا پرسشی بنیادین سر برمیآورد: نسبت ما با سیرت رهبرمان چیست؟ «نسل امام»، نسل انقلاب بود؛ نسلی که در تلاطم یک خیزش تاریخی شکل گرفت و شور و ایمان انقلابیاش چنان بود که نگاه جهانیان را به خود خیره ساخت. اما «نسل رهبری» در وضعیتی متفاوت زاده شده است؛ نسلی که در عصر گسترش ارتباطات و انبوه دیده شدنها میزید و بیش از هر زمان دیگر در معرض قضاوت افکار عمومی جهانی قرار دارد. ما قرار است «نسل خامنهای» باشیم؛ نسلی که نامش با نام رهبرش در تاریخ پیوند میخورد. اما پرسش اساسی همچنان باقی است: این نسبت چگونه شکل میگیرد و ما چگونه میتوانیم به راستی شایسته چنین نامی باشیم؟
1. نسبت وجودی در برابر نسبت معرفتی
یکی از برجستهترین ویژگیهای «نسل امام» آن بود که وجودشان، امتداد انقلاب به شمار میرفت. آنان نه صرفاً حاملان گفتمانی سیاسی، بلکه تجسّم زنده آن حقیقت فراگیر بودند. انقلاب در ایشان نه بهسان ایدهای انتزاعی یا مجموعهای از گزارههای نظری، بلکه در هیأت زیستی عینی و ملموس جلوهگر میشد. از همین رو، اگر تصوّر کنیم اندیشکدهای در غرب در پی ترسیم «انسان تحققیافته رؤیای خمینی» باشد، بعید نیست که پس از تأمّل و پژوهشی درازدامن، سرانجام به نام قاسم سلیمانی برسد؛ شخصیتی که نسبت او با آرمان انقلاب چندان وثیق و وجودی بود که کمتر کسی در پی آن برمیآمد تا میزان تحصیلات یا مرتبه علمیاش را معیار فهم شخصیت او قرار دهد. ویژگیهای او از سنخ انقلاب بود، نه از جنس شاخصهایی که امروز غالباً در تعریف هویت اجتماعی به کار میرود؛ شاخصهایی چون رشته تحصیلی، مدرک دانشگاهی یا شمار مقالات علمی.
راستی، نسبت رشتههای تحصیلی و مدارج علمی ما با انقلاب اسلامی چیست؟ این پرسش نه از سر انکار ارزش دانش، بلکه برای روشن شدن نسبت معرفت با تعهّد تاریخی مطرح میشود. در سالهای دفاع مقدس، نوجوان چهاردهساله و رزمنده پنجاهساله، هر یک به نحوی امتداد بخشی از حقیقت انقلاب بودند؛ گویی هر کدام، قطعهای از پیکره آن تجربه تاریخی را در وجود خود حمل میکردند. اکنون پرسش آن است که ما امتداد کدام بخش از آن حقیقت تاریخی و کدام بُعد از سیرت اماممان «خامنهای» هستیم؟ اگر نسل پیشین با زیست خویش معنابخش انقلاب بود، نسل امروز چگونه میتواند نسبت خود را با آن میراث تعریف کند؟
نکته درخور تأمّل آن است که در بیرون از ایران، «نسل امام» گاه با واژگانی وصف میشود که با توصیفهای رایج درونمرزی تفاوت دارد. برای نمونه، در دیداری با برخی مسؤولان حزبالله لبنان، هنگامی که پرسیده شد «ایران چه چیزی به شما داده است؟»، انتظار میرفت پاسخ به مؤلفههایی چون حمایت مالی، امکانات نظامی یا پشتیبانی دیپلماتیک اشاره کند. امّا پاسخ، جهتی دیگر داشت. او گفت: «ما ملتی مرده بودیم که اخلاص پاسداران دهه شصت خمینی در کالبد مرده ما روح دمید». این تعبیر، به مفهومی ژرفتر از مناسبات مادی اشاره میکند: مفهوم اخلاص. هرچند این واژه در زبان آکادمیک کمتر به کار میرود، امّا در تجربه زیسته او معنایی روشن داشت. مقصودش آن بود که مواجهه با آن نسل، برایشان حیاتی دوباره به ارمغان آورد؛ گویی مردمانی که در وضعیت فرسودگی و انفعال تاریخی قرار داشتند، در پرتو روحیه آن پاسداران، جان تازه یافتند.
از رهگذر این تجربه، پرسشی اساسی پیش روی ما قرار میگیرد: جهان امروز به هنگام مواجهه با «نسل خامنهای» چگونه داوری میکند؟ آیا آنها نیز روزی خواهند گفت ما مردمانی بودیم که در مجاورت «بچههای خامنهای» روحی تازه یافتیم و حیاتی دوباره گرفتیم؟ این پرسش در واقع دعوتی است به بازاندیشی در نسبت وجودیمان با آرمانهایی که مدّعی انتساب به آنها هستیم؛ نسبتی که اگر صرفاً در سطح معرفت باقی بماند، هرگز به آن نیروی حیاتبخشی که نسل پیشین از آن برخوردار بود تبدیل نخواهد شد.
2. لایههای ارتباط با انقلاب
برای فهم و تبیین نسبت خویش با انقلاب اسلامی، نخست باید میان دو ساحت متمایز از یکدیگر تفکیک قائل شد؛ دو لایهای که هرچند با یکدیگر پیوندی ناگسستنی دارند، اما از حیث ماهیت و کارکرد یکسان نمیاندیشند.
نخست، لایه معرفتشناختی است که به ساحت شناخت و آگاهی نظر دارد؛ عرصهای که در آن مطالعه تاریخ انقلاب، بررسی تحولات سیاسی، تحلیل جامعهشناختی نهضت، شناخت شخصیتهای تأثیرگذار و واکاوی تاریخ جنگ معنا و اعتبار مییابد. بیگمان این حوزه از پژوهش و تأمل، امری ارزشمند و ضروری است؛ چه آنکه هیچ جنبش تاریخی بدون تولید معرفت و ژرفاندیشی نظری پایدار نمیماند. با این حال، نکتهای ظریف در این میان نهفته است: این لایه به تنهایی برای پیوند حقیقی با انقلاب کفایت نمیکند. چه بسا پژوهندهای در اندیشکدههای غربی، تاریخ انقلاب اسلامی را دقیقتر و گستردهتر از بسیاری از ما مطالعه کرده باشد، بیآنکه ذرهای نسبت وجودی با آن یافته باشد. از این رو، صرف آگاهی نظری از یک پدیده تاریخی، هرگز به معنای مشارکت در حقیقت زنده آن پدیده نیست.
دوم، لایه هستیشناختی است که در آن، نسبت انسان با انقلاب نه از راه مطالعه و تحقیق، بلکه از مجرای پیوندی وجودی و باطنی شکل میگیرد. پیش از آنکه از طریق کتاب و پژوهش به انقلاب اسلامی متصل شویم، باید وجود ما با آن گره بخورد؛ پیوندی که اگر برقرار شود، آنگاه ورود به لایه معرفتشناختی نیز معنایی دیگر مییابد و عمقی تازه مییابد. اما اگر حتی این سطح از شناخت نیز حاصل نشود، باز هم گسستی در اصل آن پیوند راه نمییابد. تاریخ انقلاب اسلامی گواه روشنی بر این مدعاست: بسیاری از شهیدان والامقام ما در سطح نظری و مفهومی، تعریفی منسجم و تحلیلی از انقلاب در اختیار نداشتند. آنان انسانهایی بودند که امروز روح انقلاب در سیمای نورانیشان تجلی یافته است؛ اما اگر در زمان حیاتشان از آنها پرسیده میشد «انقلاب چیست؟»، شاید در پاسخگویی دچار لکنت شده و نمیتوانستند تعریفی نظری و مدون عرضه کنند. با این همه، حقیقت انقلاب در اعماق وجود آنان ریشه دوانده و در کردار و منش آنان متجلی بود.
برای روشنتر شدن این تمایز، میتوان به مثال عشق توسل جست. هنگامی که انسانی عاشق میشود، تمام هستی او گواه این دگرگونی شگرف است؛ گویی هر سلول وجودش فریاد برمیآورد که عاشق است. اما اگر در همان لحظه از او خواسته شود که عشق را تعریف کند، چهبسا نتواند حتی چند جمله منسجم بر زبان آورد. در مقابل، ممکن است کسی سالها درباره عشق پژوهش کرده باشد، رسالهها و پایاننامهها نوشته باشد و آثار گوناگون فلسفی و عرفانی را موبهمو مطالعه کرده باشد، اما هرگز طعم ناب عشق را نچشیده و شور آن را در دل نیافته باشد. از این رو، پیش از مطالعه رسالههای «فی العشق»، باید عاشق شد؛ پیش از غور در تاریخ انقلاب اسلامی نیز، باید در مرتبهای ژرفتر، انقلابی گشت؛ زیرا آنچه به یک حقیقت تاریخی جان میبخشد و آن را از صرف رویدادی گذشته به جریانی زنده و بالنده بدل میکند، نه صرف دانستن، بلکه زیستن در افق آن حقیقت است.
3. انقلاب، بهمثابه محیط وجودی
خواندن تاریخ انقلاب، همچون نصب نرمافزاری بر پیکره یک رایانه است؛ اما این نرمافزارها در غیاب یک سیستم عامل کارآمد، کارایی چندانی نخواهند داشت. اگر محیط وجودی انسان با روح و منطق انقلاب هماهنگ نباشد، مطالعه کتابها و انباشت اطلاعات نیز ثمره عمیقی به بار نخواهد آورد. در دهه هفتاد، کار با رایانه در محیطی به نام «DOS» انجام میگرفت. اگر سیستم عامل یک رایانه همان DOS باشد، حتی پیشرفتهترین نرمافزارها نیز ناگزیر در همان چارچوب محدود عمل خواهند کرد و فراتر از ظرفیت آن محیط امکان بروز نمییابند. به بیان دیگر، این ظرفیت وجودی انسان است که مرزهای تأثیرپذیری، فهم و تحول او را تعیین میکند؛ هر اندازه افق وجودی گستردهتر باشد، امکان درک و تحقق حقیقت نیز ژرفتر خواهد شد.
از همین رو، بسیجیان فکور باید پیوسته این پرسش بنیادین را در درون خویش تکرار کنند: «نسبت وجودی من با انقلاب اسلامی چیست؟» اگر چنین نسبتی برقرار شود، زبان انسان بهطور طبیعی آیینه درون او خواهد شد. عاشق که میشوی، بیآنکه قصدی در کار باشد، نام معشوق بر لبانت جاری میشود. به همین قیاس، اگر انسان در معنای عمیق کلمه انقلابی شود، در میان واژگانی که بر زبان میآورد، نام انقلاب و مفاهیم مرتبط با آن حضوری پررنگ خواهد داشت. این سخنان ممکن است از حیث صورت، آکادمیک و نظری به نظر نرسند، اما از ژرفای یک دلبستگی اصیل حکایت میکنند. بسیجیان «نسل امام» نیز اعتبار و منزلت خود را از آکادمیک بودن وام نگرفتند؛ آنچه آنان را متمایز میساخت، پیوندی بود که میان وجود آنان و حقیقت انقلاب برقرار شده بود.
در روزگار ما نیز نمونههایی روشن از چنین پیوندی دیده میشود. شهید آرمان علیوردی یکی از جلوههای درخشان این نسل به شمار میرود. جوانی که چندان درگیر مباحث پیچیده آکادمیک نبود، اما پیوندی عمیق با باور و ایمان خویش داشت. در روایتها آمده است که مهاجمان او را به شدیدترین شکل مورد ضرب و جرح قرار دادند و از او خواستند که به رهبر خود اهانت کند تا آزاد شود؛ اما او راه دیگری برگزید و ایستادگی را تا مرز شهادت ادامه داد. چنین رخدادی را نمیتوان صرفاً با معیارهای فقهی توضیح داد. در فقه شیعه، در شرایطی مشابه ممکن است حکم به تقیه داده شود؛ اما آنچه در اینجا رخ داد، از سنخی دیگر بود. پیوند وجودی با یک حقیقت تاریخی، در لایهای ژرفتر از قواعد فقهی قرار میگیرد؛ پیوندی هستیشناختی که گاه انسان را به کنشی فراتر از محاسبههای معمول سوق میدهد و از افقی سخن میگوید که تنها با زبان تجربه زیسته و ایمان قابل فهم است.
4. خودآگاهی وجودی و بهای خاصبودگی
اگر نسبت وجودی خود با انقلاب اسلامی را از ساحت ثبوت به ساحت اثبات منتقل کنیم، یعنی به وضعیت وجودی خویش آگاهی یابیم و آن را به سطح خودآگاهی برسانیم، آنگاه دیگر خود را آسان و ارزان در معرض معامله قرار نخواهیم داد. انسان زمانی دچار لغزش و جابهجایی میشود که از حقیقت موقعیت خویش غافل باشد. بیخبری از جایگاه وجودی، انسان را در برابر فریبها و اغواها آسیبپذیر میکند؛ اما آگاهی از این نسبت، نوعی استواری درونی پدید میآورد که اجازه نمیدهد هویت انسان به سادگی دستخوش معامله یا دگرگونی شود.
اگر انسان نسبت خود با انقلاب اسلامی را در درون خویش بشناسد و آن را به سطح خودآگاهی برساند، آنگاه ارزش و بهای وجودی او نیز در همان افق معنا پیدا میکند. در چنین وضعی، انسان در برابر فشارها و وسوسهها از جای خویش عقب نمینشیند؛ زیرا میداند که بهای او، بهای همان حقیقتی است که خود را به آن منسوب میداند. از این رو، حفظ این نسبت به معنای پاسداشت هویت خویش است. البته رسیدن به چنین خودآگاهی، امری دفعی و اتفاقی نیست؛ بلکه نیازمند تذکر، تأمل و تکرار است. انسانها باید در جمعهای فکری و معنوی گرد هم آیند و پیوسته این حقیقت را برای خود بازگو کنند تا به بخشی از آگاهی جمعی آنان تبدیل شود. همانگونه که تکرار میکنیم «ما فرزندان فاطمهایم» تا حرمت این نسبت را فراموش نکنیم، باید پیوسته نیز به خود یادآوری کنیم که «ما نسل خامنهای هستیم»؛ نسلی که هویت خود را در پیوند با یک افق تاریخی و معنوی تعریف میکند.
گنج هماره قرین رنج است؛ هیچ حقیقت گرانبهایی بیبهای سنگین به دست نمیآید و هیچ قلهای بیعرق پیشانی فتح نمیشود. در منطق تاریخ نیز چنین است: آنجا که رسالتی بزرگ بر دوش نسلی نهاده میشود، رنج نیز به اندازه همان رسالت بر آنان فرود میآید. «نسل خامنهای» از همین سنخ است؛ نسلی که خاصبودگیاش نه در نام و شعار، بلکه در باری است که بر دوش دارد. خاص بودن یعنی در میانه طوفان ایستادن، یعنی هزینه دادن در زمانی که دیگران به آسایش دل بستهاند، یعنی حفظ امید در روزگاری که ناامیدی آسانترین انتخاب است. گنج آینده این سرزمین در دل همین رنجها نهفته است؛ زیرا هرچه رسالت بزرگتر باشد، بهای آن نیز سنگینتر است. از همین رو نسل خامنهای اگر میخواهد در تراز نام خویش بایستد، باید بداند که راه او راه راحتی نیست؛ راهی است که در آن صبر، مجاهدت و ایستادگی با هم گره خوردهاند، و درست در همین سختیهاست که گوهر یک نسل شکل میگیرد و آینده یک ملت ساخته میشود.
5. زبان انقلاب؛ از «بیقراری» تا «رفاه»
در سالهای دفاع مقدس، نوعی ادبیات و زبان زیسته پدید آمد که ریشه در تجربه وجودی آن نسل داشت؛ زبانی که از دل میدان برمیخاست و نه از متن کتابها. اما پس از پایان جنگ، هنگامی که آن تجربه وجودی فروکش کرد و فاصله ما با آن زیست تاریخی بیشتر شد، همان ادبیات را بیشتر با ذهن تحلیلی و نگاه صرفاً مفهومی فهمیدیم؛ حتی گاه به نقد آن نیز پرداختیم. در حالی که در متن آن روزگار، کمتر رزمندهای در صدق و معنای جملهای که بارها بر زبان میآوردند تردید داشت: «قرار ما در بیقراری است». برای آنان «قرار» اساساً معنایی نداشت؛ گویی در افق زیست آنان، آرام گرفتن با حقیقت انقلاب سازگار نبود. اما در سالهای پس از جنگ، همین مفهوم گاه به صورتی منفی فهم شد. تعبیر «بسیجی بیترمز» که در فضای جبهه نشانه جسارت و رهایی از محاسبههای محافظهکارانه بود، بعدها به معنای بیخردی یا شتابزدگی تعبیر شد. حال آنکه رزمندگان آن دوران نه تنها بیخرد نبودند، بلکه با تمام عقل و آگاهی خویش راهی را برگزیده بودند که در آن بیقراری، جوهر حرکت بود. آنان به روشنی میدانستند که انقلاب از آنان «قرار» نمیخواهد، بلکه «بیقراری» میطلبد؛ انقلاب آرامش نمیطلبد، بلکه درد و دغدغه میخواهد.
از همین رو، هنگامی که در سالهای پس از جنگ، شعار «رفاه عمومی» بهعنوان افق اصلی جامعه مطرح شد، بسیاری از رزمندگان دریافتند که این منطق با روح تجربهای که آنان زیسته بودند سازگار نیست. آنان فریاد برآوردند که «ما از جنس بیقراری هستیم»؛ یعنی از سنخ انسانهایی که با دغدغه و التهاب تاریخی معنا پیدا میکنند، نه با آسایش و سکون. در مقابل، کسانی که نسبت وجودی با انقلاب نداشتند، این مسأله را در سطحی صرفاً ذهنی و تحلیلی بررسی کردند و پرسیدند: «چرا نباید قرار داشته باشیم؟» این پرسش، هرچند در ظاهر منطقی مینمود، اما از فاصلهای متفاوت با آن تجربه تاریخی برمیخاست.
میتوان این وضعیت را با مثال عشق توضیح داد. هنگامی که انسانی عاشق میشود، دعوت او به محاسبههای سرد عقلانی چندان معنا ندارد. این بدان معنا نیست که عاشق بیعقل است؛ چهبسا بسیاری از خردمندان در لحظهای از زندگی خویش عاشق شدهاند، اما در آن لحظه خاص، انسان به منبعی ژرفتر و روشنتر از عقل دسترسی مییابد؛ منبعی که در زبان عرفانی و دینی از آن با عنوان «دل» یاد میشود. قرآن کریم از این ساحت با واژه «فؤاد» یاد میکند؛ ساحتی از ادراک درونی که از خطا و دروغ تهی است و حقیقت را بهگونهای شهودی درک میکند. از این منظر، عاشق نه در تقابل با عقل قرار دارد و نه در فقدان آن، بلکه در مرتبهای فراتر از آن میایستد؛ مرتبهای که در آن، حقیقت با نوری مستقیمتر و زندهتر بر جان انسان آشکار میشود.
6. مشارطه، مراقبه، محاسبه؛ تمرینی برای خودآگاهی انقلابی
در ادبیات اخلاقی و روایی اسلام، برای آنکه انسان حضور خویش را در محضر خداوند همواره زنده نگه دارد، سه گام بنیادین مطرح شده است: «مشارطه، مراقبه و محاسبه». مقصود از مشارطه آن است که انسان در آغاز روز با خویش پیمانی ببندد؛ پیمانی که بر اساس آن تصمیم گیرد امروز نسبت به دیروز گامی به سوی خدا نزدیکتر بردارد. سپس در طول روز، در مقام مراقبه بر این عهد نظارت کند و رفتار و نیت خود را در پرتو آن بسنجد. سرانجام، در پایان روز به محاسبه بنشیند و از خود بپرسد: آیا توانستهام به آنچه با خویش شرط کرده بودم وفادار بمانم یا نه؟
اکنون اگر همین منطق را در نسبت خود با انقلاب اسلامی به کار گیریم، افقی تازه پیش روی ما گشوده میشود. تصور کنید هر صبح با خویش بگوییم: «امروز باید برای انقلاب اسلامی و برای امامم کاری انجام دهم». سپس در طول روز مراقب باشیم که این عهد در هیاهوی زندگی فراموش نشود و شبهنگام از خود بپرسیم: آنچه امروز برای انقلاب انجام دادم، از دیروز بیشتر بود یا کمتر؟ اگر انسان مدتی خود را در چنین مداری قرار دهد و انقلاب را از سطح شعار به سطح خودآگاهی وارد کند، بیتردید حال و هوای درونی او دگرگون خواهد شد. در چنین وضعی، برنامهریزیها، انگیزهها و حتی نیتهای پنهان انسان نیز رنگی تازه میگیرند. ممکن است همان کاری را انجام دهیم که دیروز نیز انجام میدادیم، اما نیت ما دگرگون شده باشد. دیروز درس میخواندی تا در امتحان موفق شوی؛ امروز درس میخوانی تا فردا بتوانی خدمتگزار شایستهتری برای مردم باشی. همین تغییر نیت، پله وجودی انسان را یک گام بالاتر میبرد.
از همین منظر، مطالبه نخست ما باید خود انقلاب و نسبت ما با امام انقلاب باشد. شهید سلیمانی جملهای تأملبرانگیز دارد: «از نشانههای عاقبتبهخیری، شدت اتصال به ولی است». اگر انسان نگران سرانجام خویش است، باید بیش از هر چیز درباره میزان این اتصال بیندیشد و از خود بپرسد که پیوند او با ولی زمان تا چه اندازه عمیق و استوار است.
یکی از مداحان آزاده میگفت: «سالها در زندانهای حزب بعث عراق اسیر بودم. در آن سالها دیدم کسانی که تا پای جان پای امام و انقلاب میایستادند، لزوماً کسانی نبودند که خوب سخن میگفتند؛ بلکه کسانی بودند که خوب برای امام حسین گریه میکردند». او ادامه میداد: «در میان کسانی که خوب سخن میگفتند، برخی در ادامه راه کم آوردند؛ اما در میان آنان که با دل میگریستند، هیچکس عقب ننشست». سپس با لحنی هشداردهنده میگفت: «دل خوش نباش به اینکه یک ساعت برای مردم از امام حسین سخنرانی کردی؛ باید بتوانی برای امام حسین عاشقانه گریه هم بکنی». راز این سخن در یک حقیقت ساده نهفته است: پیش از آنکه انسان برای معشوق سخن بگوید، باید عاشق معشوق شده باشد؛ زیرا آنچه انسان را تا پایان راه نگه میدارد، صرف دانستن نیست؛ بلکه دلبستگی و عشقی است که در ژرفای دل ریشه میدواند.
7. تعلّق ورای مطالعه
در سنت فکری غرب، مفهومی وجود دارد که از آن با عنوان «تعلّق»[1] یاد میشود؛ مفهومی که ناظر به پیوند درونی انسان با یک فرهنگ، یک معنا یا یک افق وجودی است. در میان متفکران و ادیبان غربی، گوته از جمله کسانی است که سالیان دراز برای فهم و پرورش چنین نسبتی کوشید. او شیفته ادبیات شرق، بهویژه شعر فارسی بود و آشنایی عمیقی با جهان معنوی آن پیدا کرد. گفتهاند که با دیوان حافظ مأنوس بود و چهبسا ابیاتی از حافظ شیرازی را بهتر از بسیاری از ما میشناخت. با این همه، این آشنایی گسترده هرگز او را ایرانی نکرد و به مرتبه عارفان شرقی نیز نرساند؛ زیرا آنچه در اختیار داشت، بیش از آنکه «تعلّق» باشد، تنها نوعی آگاهی و شناخت درباره تعلق بود.
نمونهای دیگر را میتوان در زندگی و آثار جرج جرداق مشاهده کرد. این نویسنده مسیحی لبنانی در اثر مشهور خود، «علی صوت العدالة الانسانیة»، که در پنج جلد به نگارش درآمده، تصویری درخشان از شخصیت امیرمؤمنان ارائه میدهد. در مقدمه ترجمه نهج البلاغه به قلم مرحوم محمد دشتی نقل شده است که جرداق بیش از دویست بار نهج البلاغه را خوانده است. با این حال، او با وجود این همه ممارست و مطالعه، مسیحی باقی ماند و به تشیع درنیامد. علت آن روشن است: او متن را خوانده بود، اما لزوماً در افق تعلق آن متن زیست نمیکرد.
در مقابل، ممکن است ما تنها بخشی از نهج البلاغه را بخوانیم و با این حال تحولی عمیق در درون خود احساس کنیم. چرا چنین است؟ زیرا پیش از آنکه به سراغ متن برویم، به لطف تاریخ، فرهنگ و تربیت خانوادگی، دل ما به محبت علی بن ابی طالب گره خورده است. ما متن را نه صرفاً با ذهن، بلکه با دل میخوانیم؛ و همین تعلق پیشین سبب میشود که کلمات نهج البلاغه برای ما معنایی دیگر بیابند. چهبسا نیمی از آن را نیز نخوانده باشیم، اما همان مقدار اندک، وزن معنوی وجود ما را بهگونهای محسوس افزایش دهد. در حالی که جرداق با همه دقت و تکرار، گاه در سطح الفاظ و تحلیلها باقی میماند.
درباره انقلاب اسلامی نیز وضع به همین گونه است. ما باید انقلاب را بخوانیم، درباره آن بیندیشیم و تاریخ و اندیشههای آن را مطالعه کنیم؛ اما پیش از این همه، باید رخدادی در درون ما روی دهد. انقلاب، پیش از آنکه در ذهن ما جای گیرد، باید در قلب ما منزل کند. اگر این پیوند درونی شکل بگیرد، آنگاه مطالعه و خواندن معنا و کارکردی دیگر مییابد. در آن صورت، هر متنی که میخوانیم نه تنها بر دانستههای ما میافزاید، بلکه گامی تازه در دگرگونی درونی ما برمیدارد. چنین خواندنی است که انسان را استوارتر میکند و او را قدم به قدم به «نقطه ثقل» انقلاب نزدیکتر میسازد.
8. چگونه عاشق انقلاب شویم؟
نخستین پرسش و مسأله پیش روی ما باید این باشد: «چگونه میتوان عاشق انقلاب و امام انقلاب شد»؟ چگونه میتوان آن پیوند عمیق و وجودی را برقرار کرد که انسان را نه صرفاً در سطح اندیشه، بلکه در ژرفای جان با این حقیقت تاریخی گره بزند؟ پاسخ به این پرسش، نیازمند تأملی جدی، تفکری مداوم و گفتوگویی صادقانه با خود و دیگران است. انسان باید از حیث روحی و درونی خود را آماده سازد تا به تدریج در افق انقلاب قرار گیرد و از سنخ آن شود.
از جنس انقلاب شدن، در ظاهر شاید دشوار به نظر آید، اما در بنیاد خود قاعدهای روشن دارد: تا زمانی که زبان، نگاه، رفتار، قدم، اندیشه و حتی خیال ما با ارزشهای انقلاب هماهنگ نشود، پیوندی وجودی نیز شکل نخواهد گرفت. انقلاب صرفاً مجموعهای از شعارها یا گزارههای سیاسی نیست که بتوان آن را در سطح ذهن پذیرفت و در زندگی روزمره از آن فاصله گرفت؛ بلکه حقیقتی است که باید در لایههای مختلف زیست انسان جاری شود.
از همین رو، نمیتوان انتظار داشت که منطق نگاه ما با منطق انقلاب متفاوت باشد و در عین حال پیوندی عمیق با آن برقرار شود. چشم، گوش، زبان و دل انسان باید در یک جهت حرکت کنند. اگر در ژرفای دل، هنوز گرایشی پنهان به تمدنهایی وجود داشته باشد که انقلاب اسلامی در برابر منطق سلطهگرانه آنها قد برافراشته است، حرکت به سوی انقلاب ناگزیر کند و سنگین خواهد بود. نزدیکی حقیقی زمانی رخ میدهد که انسان خود را بیپیرایه و خالصانه در اختیار این مسیر قرار دهد و نسبت خویش با جهان را از خلال انقلاب تعریف کند.
به بیان دیگر، انقلاب اسلامی باید به «مغز» اصلی اندیشه، احساس و عمل انسان تبدیل شود؛ همان نغمه مرکزی که سایر عناصر زندگی در پیرامون آن معنا مییابند. هنگامی که چنین تحولی در درون انسان رخ دهد، بسیاری از رفتارها به صورت طبیعی دگرگون خواهد شد. در آن هنگام، شنیدن سخنان رهبری دیگر از سر تکلیف یا احساس اجبار نخواهد بود؛ انسان بهگونهای درونی و صادقانه احساس نیاز میکند که آن سخنان را بشنود. نه از آن رو که اگر به سخن دیگری گوش دهد احساس گناه کند، بلکه از آن رو که جان او در جستوجوی آن معنا و جهت است. چنین لحظهای است که پیوند وجودی آرامآرام شکل میگیرد و انسان خود را در مدار حقیقتی بزرگتر از خویش مییابد.
9. زبان اسلام و زبان انقلاب
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، پروژههای گوناگونی برای اسلامیسازی علوم انسانی، دانشگاهها و عرصههای اجتماعی شکل گرفت. این کوششها اگرچه دستآوردهایی در پی داشت، اما هنوز نتوانسته است اکثریت دانشجویان را از سیطره و هیمنه تفکر غربی به سلامت عبور دهد. با این همه، در کنار این تلاشها، به پروژهای دیگر نیاز داریم؛ پروژهای دشوارتر و در عین حال به جان ما نزدیکتر: «انقلابیسازی علوم انسانی».
زبان اسلام با زبان انقلاب یکی نیست. بیگمان زبان انقلاب باید از دل زبان اسلام برخیزد، امّا این دو با هم تفاوت دارند. پیش از انقلاب، مؤمنان بسیاری بودند که با زبان اسلام نسبتی استوار داشتند، امّا انقلابی نبودند. زبان انقلاب، قرائتی ویژه و ژرف از زبان اسلام است؛ زبانی که نه تنها باورهای دینی را بازمیگوید، بلکه انسان را به پویش، پایداری و دگرگونی اجتماعی فرامیخواند. ما باید این زبان را بازشناسیم، با آن اُنس بگیریم و بیاموزیمش.
برای نمونه، قلم شهید مرتضی آوینی جلوهای روشن از زبان انقلاب است؛ و در مرتبهای فروتر، آثار استاد اصغر طاهرزاده نیز در همین فضا میگِردد. در برابر، کتابهای مؤسسه امام خمینی (ره) به مدیریت مرحوم علامه مصباح یزدی بیشتر از جنس زبان اسلام است تا زبان انقلاب؛ پروژه ایشان آفرینش ادبیاتی برای علوم انسانی اسلامی در برابر ادبیات وارداتی غرب بود، تا زمینهای فراهم کند که انسان بتواند گامبهگام با زبان انقلاب آشنا شود.
افسوس که بسیاری از متدینان، با آنکه دغدغه سلامت دین خود را دارند، نسبت به زبان انقلاب حساس نیستند. چهبسا جلسهای تحلیلی برگزار شود که به زبان اسلام آسیب نرساند، امّا نیشی بر پیکره زبان انقلاب زند و فردی متدین هیچ واکنشی بدان نشان ندهد. ما متدینان نباید در برابر مهمترین رویداد تاریخ تشیع پس از کربلا ـ انقلاب اسلامی ایران ـ چشمان خاموش داشته باشیم و از حساسیت در برابر آن غفلت ورزیم.
ما اجابت دیررس دعاهای شیعه در تاریخیم. شیعیان سدهها دست به دعا برداشته بودند: بارالها، به ما فرمانروایی دینت را روزی فرما، امّا اجابت نیامد. این دعاها در روزگار ما و برای ما برآورده شد. همه شیعیان پیش از ما غبطه خوردند، گریستند و دریغ خوردند که کاش این حکومت به دست آنان بود. اکنون این حکومت در دست ماست. اگر تنها میخواهیم متدین باشیم، آنان نیز متدین بودند، امّا بیرون از حکومت و انقلاب. ما باید در دل حکومت و انقلاب، متدین باشیم.
ما باید مصداق قاعده «حسنات الابرار سیئات المقربین» باشیم؛ قاعدهای که انسان را از رضایت به حداقلها بیرون میکشد و او را به سوی قلهها فرامیخواند. برای ما خوب بودن کافی نیست؛ زیرا رسالت ما در حد معمولی زیستن تعریف نشده است؛ ما باید خوبترین شویم. در منطق قرب، آنچه برای دیگران فضیلت شمرده میشود، برای مقربان تنها آغاز راه است. همانگونه که کربلا میدان نیکان نبود، بلکه جایگاه نیکترینها بود؛ آنانی که از مرز ایمان معمولی عبور کردند و به افق ایثار مطلق رسیدند. انقلاب اسلامی نیز چنین میدانی است؛ اینجا عرصه دینداری عادی و آرام نیست؛ میدان کسانی است که ایمان را به حرکت، عبادت را به مسؤولیت و محبت را به مجاهدت بدل می کنند. در این میدان، متدین بودن آغاز راه است، نه پایان آن. آن که در این راه گام مینهد باید بداند که معیارها برای او سختتر و انتظارها بلندتر است؛ زیرا هرچه انسان به مرکز حقیقت نزدیک تر شود، از او خوب نمیخواهند، خوبترین را میطلبند. از همین رو نسل انقلاب باید همواره از خود بپرسد که آیا در حد نیکی ایستاده است یا در مسیر نیکترین شدن گام برمیدارد؛ زیرا تاریخ های بزرگ تنها با اراده انسانهای بزرگ ساخته میشوند.
10. نسل خامنهای در آینده تاریخ
ما ملتی هستیم که صدها سخنرانی از «خمینی» و «خامنهای» را با جان و دل شنیدهایم و در عمق وجودمان جای دادهایم. در سوی دیگر، ملتی چون عراق، صدها خطابه از صدام را شنیدهاند. آیا میتوان این دو ملت را با یک معیار سنجید؟ آیا عقل، ایمان و عزم این دو میتواند همسنگ باشد؟ ما نسلی هستیم که سخن امام و رهبری در گوش و جان ما طنین افکنده است و جهان از ما در همین تراز انتظار دارد. جهان ما را با نام «بچههای خامنهای» میشناسد؛ نسلی که سخنان رهبرش در ژرفای جانش نفوذ کرده است. نسل خامنهای باید در تراز رؤیای خامنهای عمل کند.
در روزگاری که هویتها در گرداب «بیهویتی»، «بیتاریخی» و «سرگشتگی» فرو افتادهاند، ما از «قُطبِ هویتی» برخورداریم که بر اوجِ آسمانِ معنویت و انسانیت ایستاده است. با هر معیار سنجش و هر ترازویی از عقل و آزادگی که بنگری، آنان در قلههای بلندِ تاریخ جای دارند. جهانیان به رهبر ما غبطه میخورند، و من خود در گوشهوکنار جهان این حسرت را در چشمها دیدهام. پس ما که در پناه این «نور» بالیدهایم، هرگز شایسته نیست راه به بیراهه رویم و گامهای خود را سبک شماریم.
در غنا، راهنمای محلی من جوانی بیستساله بود که پس از تشرف به تشیع، از خانه رانده شده بود. سه سال بر سیمان سرد یک کلاس درس میخوابید؛ بیپتو، بیپنکه و بیفرش. او هزاران فرسنگ دورتر، به امام ما دل بست و ایمان آورد و بهای آن را با آوارگی و بیکاشانهگی پرداخت. حال سؤال این است: ما که هر روز سخن رهبر را میشنویم و چهره او را میبینیم، تا چه حد آمادهایم که برای رهبر و انقلاب، اگر لازم شد، سالها بر سیمان بخوابیم؟ و اگر به آن پایه هم رسیدیم، چه؟ باز خواهند گفت: «این که هیچ است؛ نمونهاش در غنا نیز بوده. تو باید برتر باشی؛ زیر تو به ولی نزدیکتری، دسترسیات به او افزونتر است».
مسیر نسل خامنهای، راهی است که در آن «ایستادگی» چونان ستونی استوار بر فراز قلههای تاریخ قد برافراشته، و «عشق» چونان جویباری زلال در ژرفای جانها جاری است. این مسیر، نه با معیارهای راحتی و رفاه، بلکه با میزان «پیوند وجودی با انقلاب و رهبری» سنجیده میشود؛ پیوندی که از لایههای سطحی هستی فراتر رفته و در اعماق روح ریشه میدواند. در این راه، آرامشِ تن نه مقصد که وسیلهای زودگذر است، و آسایشِ دنیا نه مراد که نقشی بر دیوار افسانهها. آنچه میماند، عمق ایمانی است که انسان را در طوفانها استوار نگاه میدارد، و پیوندی که حتّی اگر جهان پشت کند، او را چون ماهی در دریای بیکرانِ حقیقت، زنده و پایدار باقی میگذارد. این است معنای زیستن در افق نسل خامنهای.
11. زبان انقلاب، زبان وجود
زبان انقلاب، نه مجموعهای از الفاظ و عبارات است که در سطرهای کتابها جای گیرد؛ حقیقت آن در ژرفای وجود انسان ریشه دارد. زبان انقلاب، پیش از آنکه بر زبان جاری شود، باید در جان انسان پدید آید. انسان باید از جنس انقلاب شود و وجودش با هستی انقلاب درآمیزد. آنگاه بسیاری از حقیقتها را بیآنکه در کتابی خوانده باشد درمییابد؛ زیرا آن حقیقتها روایت درون اوست و با جان او سخن میگوید. این همان علم شهودی و حضوری است که رزمندگان جبههها از آن برخوردار بودند؛ علمی که راز استقامت آنان در برابر همه رنجها، تیرها و خواریها بود. بهراستی، چه چیز سبب میشد نوجوانانی کم سن و سال، در چنگال دشمن و زیر ضربههای بیرحمانه، جان دهند اما نشکنند؟ پاسخ را باید در همین پیوند وجودی جستوجو کرد.
وقتی از زبان انقلاب سخن میگوییم، مقصود تنها واژهها و تعبیرها نیست، بلکه مرتبهای عمیقتر از وجود انسان است. جان باید با هستی انقلاب گره بخورد. در چنین حالتی، فهم انسان دیگر تنها محصول مطالعه و استدلال نیست؛ حقیقت از درون جان او سر برمیآورد و این همان علم شهودی است؛ دانشی حضوری، زنده و نافذ که انسان را در سختترین میدانها استوار نگه میدارد. نوجوانان جبهه نیز با چنین معرفتی میایستادند؛ معرفتی که از پیوند دل آنان با امام و انقلاب سرچشمه میگرفت و هیچ فشار و نقشه دشمنی توان گسستن آن را نداشت.
در روایتی از امام عصر (عج) آمده است: «شیعیان ما در اندوه ما اندوهگین و در شادی ما شادماناند». این سخن تنها به معنای تأثر طبیعی در برابر خبر بیماری یا شادی امام نیست؛ مقصود، پیوندی عمیقتر است. یعنی وجود شیعه با وجود امام چنان درهم تنیده است که حتی اگر هزاران فرسنگ فاصله میان آنان باشد و خبری ظاهری به او نرسد، باز دل او با حال امامش همنوا میشود. همانند مادری که فرزندش در دوردست دچار حادثه شده و بیآنکه خبری شنیده باشد، دلشورهای ناگهانی در جانش میدود.
نسلی که خود را نسل انقلاب میداند، باید چنین نسبتی با انقلاب و رهبر خویش داشته باشد. دل او با دل انقلاب پیوند میخورد، با غم و شادی آن همنوا میشود، و زبانش نیز امتداد همان دل میگردد. ذهن او، اندیشه او و سراسر هستی او، در نهایت به امتداد قلب انقلاب بدل میشود؛ و آنگاه است که زبان انقلاب، نه در کتابها، بلکه در وجود انسان جاری میشود.
پس نخست باید این دگرگونی در وجود ما رخ دهد. آنگاه میتوانیم به خواندن کتابها روی آوریم. کتابها بیگمان ارزشمندند، اما بر بستری باید نشست که از پیش در وجودت آماده شده باشد. اگر سیستمعامل وجودت آماده نباشد، خواندنها چون نرمافزارهایی بیسیستمعامل، بیحاصلاند.
12. نسل خامنهای و آینده ایران
در هر دورهای از تاریخ، ملتی که افق آینده را میسازد، نسلی دارد که بیش از دیگران بار رؤیاهای بزرگ را بر دوش میکشد. برای ایران امروز، این نسل را بسیاری با نام «نسل خامنهای» میشناسند؛ نسلی که در فضای فکری و معنوی انقلاب اسلامی بالیده و صدای امامش را نه تنها در گوش، بلکه در عمق جان خود شنیده است. این نام، صرفاً یک عنوان سیاسی یا شعاری نیست؛ نشانه نوعی نسبت تاریخی و هویتی است، نسبتی که میان یک نسل و افق آینده یک ملت شکل گرفته است.
نسل خامنهای با تکیه بر میراث انقلاب اسلامی و با الهام از رهبری فکری آن، تلاش میکند معنای تازهای از پیشرفت و استقلال بیافریند. برای این نسل، آینده ایران تنها مجموعهای از پروژههای اقتصادی یا برنامههای اداری نیست؛ آینده ایران داستانی بزرگتر است، داستان احیای یک تمدن که میکوشد میان ایمان، عقلانیت، عدالت و پیشرفت پیوندی تازه برقرار کند. ساختن آینده، پیش از آنکه در کارخانهها و آزمایشگاهها آغاز شود، در ذهن و روح انسانها آغاز میشود. نسل خامنهای برای ساختن ایران آینده، نخست در درون خود افقی بزرگ بنا کرده است؛ افقی که در آن امید بر یأس غلبه دارد و اراده بر تردید پیشی میگیرد. ملتی که فرزندانش رؤیاهای بزرگ داشته باشند، دیر یا زود آن رؤیاها را به واقعیت نزدیک میکند.
نسل خامنهای میداند که آینده ایران تنها با تکرار گذشته ساخته نمیشود؛ بلکه با فهم عمیق گذشته و آفرینش افقهای نو شکل میگیرد. آنان وارث تجربههای دشوار تاریخ معاصر ایراناند؛ تجربه انقلاب، جنگ، مقاومت و بازسازی، اما میراث آنان تنها خاطرهها نیست، بلکه روحیهای است که در دل آن تجربهها شکل گرفته است: روحیه ایستادگی، خلاقیت و اعتماد به توان خود.
برای نسل خامنهای، پیشرفت تنها به معنای قدرت مادی نیست، بلکه به معنای شکوفایی انسان و جامعه است. چنین آیندهای نه در تقلید از دیگران، بلکه در کشف توانهای درونی یک ملت متولد میشود. از این رو، مسؤولیت این نسل تنها زیستن در زمانه خود نیست؛ بلکه ساختن زمانهای تازه است. آینده ایران، پیش از آنکه در نقشهها و برنامهها نوشته شود، در اراده و ایمان این نسل نوشته میشود. هر جوانی که خود را بخشی از این نسل بداند، در حقیقت حامل قطعهای از آینده ایران است. و شاید راز بزرگ تاریخ همین باشد: آینده ملتها را نه جمعیتها، بلکه نسلهایی میسازند که خود را مسؤول رؤیای یک ملت میدانند. نسل خامنهای اگر چنین مسؤولیتی را در جان خود احساس میکند، آنگاه آینده ایران نه یک احتمال، بلکه یک حقیقت در حال تولد خواهد بود.
13. نسل خامنهای آینده نسل خمینی
تاریخ انقلاب اسلامی را میتوان در آیینه دو نسل بزرگ نگریست: **نسل خمینی** و **نسل خامنهای**. یکی نسلی که انقلاب را پدید آورد و دیگری نسلی که رسالت جهانی کردن آن را بر دوش گرفت. نسل خمینی، نسل آغاز بود؛ نسلی که از دل ایمان و شجاعت، بنایی نو در تاریخ معاصر برپا کرد. آنان با داشتههای ایجابی خود، با ایمان، اخلاص، ایثار و اراده، انقلابی را ساختند که معادلات جهان را دگرگون کرد.
اما تاریخ، پس از بنا کردن، مرحلهای دیگر نیز دارد: مرحله گسترش و شکستن مرزها. اینجا است که **نسل خامنهای** قدم به میدان میگذارد. اگر نسل خمینی انقلاب را بنا کرد، نسل خامنهای آن را از مرزهای جغرافیا و سیاست فراتر میبرد و به افق جهانی پیوند میزند. رسالت این نسل تنها ساختن نیست، بلکه زدودن و شکستن است؛ شکستن آن سلبهای بزرگ تاریخی که قرنها بر سر راه ملتها ایستادهاند. استکبار غربی ـ عبری همان سایه سنگینی است که باید کنار رود تا حقیقتهای نهفته ملتها مجال ظهور یابند.
نسل خمینی بنا نهاد، نسل خامنهای سدها را فرو میریزد. آن نسل، بنای انقلاب را در ایران استوار کرد؛ این نسل، دیوارهای استکبار را در جهان میشکند. اگر خمینی، شعله انقلاب را برافروخت، خامنهای آن شعله را به افقهای دورتر میبرد تا ظلمتهای جهانی را روشن کند.
در افق معنوی این حرکت نیز، نسبتی عمیق میان کربلا و انقلاب دیده میشود. نسل خمینی، چهره «حسین» را بار دیگر در تاریخ آشکار کرد؛ یادآور شد که حقیقت هنوز زنده است و راه آزادگی همچنان گشوده. اما نسل خامنهای رسالتی دیگر دارد: به محاق بردن چهره «یزید» در جهان امروز؛ رسوا کردن آن نظامهایی که با چهرههای نو، همان منطق سلطه و ستم را ادامه میدهند.
تاریخ معاصر نیز نشانههایی از این مسیر دارد. نسل خمینی، صدام را ـ بهعنوان نماد خشونت و تجاوز در منطقه ـ از صحنه تاریخ کنار زد. نسل خامنهای، گامی فراتر نهاده است؛ این نسل در برابر پدیدهای ایستاده که نه فقط یک رژیم، بلکه نمادی از پروژه استکبار جهانی است: اسرائیل.
از این رو، روایت انقلاب تنها روایت یک حادثه در گذشته نیست؛ روایت یک حرکت تاریخی است که از ساختن آغاز شد و به شکستن میرسد. نسلی انقلاب را بنا کرد و نسلی دیگر مأمور شد که موانع جهانی آن را فرو ریزد. و شاید آینده تاریخ چنین نوشته شود: نسل خمینی، انقلاب را پدید آورد؛ و نسل خامنهای، جهان را به افق آن نزدیک خواهد کرد.
14. از صدا تا قدم
در مسیر هر تحول بزرگ تاریخی، لحظهای برای بیدار کردن وجدانها فرا میرسد و زمانی برای حرکت دادن جهان. انقلاب اسلامی نیز چنین سرگذشتی دارد؛ سرگذشتی که در آن «نسل خمینی صدا بود و نسل خامنهای قدم». آن نسل با صدای بلند در برابر زور و ستم ایستاد، فریاد حقیقت را در گوش تاریخ طنینانداز کرد و خوابرفتگان را بیدار ساخت؛ و این نسل با قدمهای استوار به میدان آمد تا آن صدا را به حرکت و فتح تبدیل کند.
نسل خمینی نسل تبیین بود؛ نسلی که حقیقت را روشن کرد، راه را نشان داد و افق تازهای پیش روی یک ملت گشود. آنان معنای انقلاب را در زبان ایمان و عدالت بیان کردند و به جهان یادآوری کردند که هنوز میتوان در برابر سلطه ایستاد. اما نسل خامنهای نسلی است که آن حقیقت تبیینشده را در میدان واقعیت بنا میکند؛ نسلی که از مرز سخن عبور کرده و در عرصه عمل، ساختن آینده را آغاز کرده است.
نسل خمینی پلی بود که «ظرفیتهای گذشته» را به امروز پیوند زد. آنان میراث ایمان، مقاومت و فرهنگ عاشورا را از ژرفای تاریخ بیرون کشیدند و در متن زمانه حاضر زنده کردند. اما نسل خامنهای گامی دیگر برمیدارد: این نسل، «امروز را به فردا» پیوند میزند؛ آنچه را که به دست آمده است، به افقهای دورتر میبرد و آیندهای تازه برای ایران و جهان اسلام میسازد.
از این رو، یکی گذشته را «بازخوانی» کرد و دیگری آینده را «بازسازی» میکند. یکی به ما یادآوری کرد که از کجا آمدهایم و دیگری راه را نشان میدهد که به کجا میتوانیم برسیم. یکی روح تاریخ را بیدار کرد و دیگری آن روح بیدار را به سوی ساختن جهانی تازه میبرد.
در این پیوند تاریخی، صدا و قدم از یکدیگر جدا نیستند. صدا راه را گشود و قدم آن راه را ادامه داد. اگر فریاد خمینی آغاز بیداری بود، گامهای نسل خامنهای ادامه همان بیداری در مسیر ساختن آینده است؛ آیندهای که در آن صدای عدالت به حرکت تبدیل میشود و حرکت به ساختن جهانی نو میانجامد.
دکتر احمد رهدار