پارهروایت اول: مردم
در علوم اجتماعی، «مردم» سادهترین کلمه و در عین حال پیچیدهترین معناست. مردم نه یک گروه همگناند، نه یک تیتر، نه یک عدد. مردم یعنی مجموعهای از زندگیهای متفاوت که در برخی لحظهها کنار هم قرار میگیرند و چیزی شبیه یک «ما» را به نمایش میگذارند؛ نه به این معنا که یکسان میشوند، بلکه به این معنا که در یک میدان مشترک، حضوری مشترک پیدا میکنند. امروز هم همین بود: همه مذهبی نبودند، اما همه «مردم» بودند.
از لحنها، پوششها، رفتارها و حتی نحوه ایستادن و نگاهکردن میشد فهمید هرکس با جهان معنایی خودش آمده است؛ بعضی با ایمان سنتی، بعضی با دینداری معمولی، بعضی با دغدغه وطن، بعضی با حس تعلق به وطن، بعضی با یاد گذشته، و بعضی حتی با نوعی اعتراض درونی که شکلش در خیابان تغییر میکند، اما از بین نمیرود. همین چندلایگی است که حضور مردم را واقعی میکند. اگر مردم را فقط «آنطور که دوست داریم» ببینیم، دیگر مردم نیستند؛ تصویر ما از مردماند.
و من امروز به یک اصل برگشتم: ما باید مردم را بپذیریم تا «ما» باشیم. پذیرفتن مردم یعنی پذیرفتن تفاوتها، سلیقهها، زخمها و تناقضها؛ و این شرط هر وحدت پایداری است که ـ به تعبیر فقهی ـ حفظ نظام را در مقام اوجب واجبات مینشاند. وحدتی که از حذف مردم ساخته شود، دیر یا زود خودش را حذف میکند.

پارهروایت دوم: چهرهها؛ خستگی سنگین، اما پایداری روشن
راستش کمتر میشد میان چهرهها آدمهای «غیرمعمولی» دید. همه فقط مردم بودند. خستگی در چهرهها آشکار بود؛ خستگی از فشارهای معیشتی، از بیثباتیها، از بیقاعدگیها، از رنجهای تکرارشوندهای که آدم را پیر میکند، حتی اگر جوان باشد. خستگیای که فقط محصول سالها نیست، بلکه محصول روزهاست؛ حاصل تجربههای کوچک و انباشته: گرانیها، بیاحترامیهای اداری، تبعیضهای احساسشده، وعدههای نیمهتمام و تصمیمهایی که بیآنکه به زندگی واقعی مردم وصل باشد، از بالا فرود میآید.
اما در کنار این خستگی، چیزی هم بود که نمیتوانم نادیدهاش بگیرم: نوعی پایداری و مقاومت؛ پایداریای که بهنظرم این مردم را ممتاز میکند، تا جایی که نمیتوان بهراحتی با هر چارچوب نظری تحلیلشان کرد. این پایداری نه از جنس شور زودگذر، بلکه از جنس «ایستادنِ پرهزینه» بود. بعضی شاید دقیقاً برای همین آمده بودند: برای اینکه بگویند با همه فشارها، از پا نمی افتند. این نکته امید دارد. جامعهای که هنوز میتواند در دل فرسایش معنا تولید کند، زنده است. امید همیشه خنده و سرزندگی نیست؛ گاهی امید همان ادامهدادن است، وقتی ادامهدادن سخت شده است. امید برای تحقق آرمان بزرگ…
پارهروایت سوم: زمان؛ عددها راست میگویند، اما همه حقیقت را نه
چهلوهفت سال یک عدد است؛ اما زندگی مردم با عددِ زمان فیزیکی نمیگذرد. در علوم اجتماعی، زمان فقط خط تقویم نیست؛ زمان، تجربه است. مردم بیش از آنکه با «سالشمار انقلاب» زندگی کنند، با «زمانهای حکمرانی» زندگی میکنند: زمان قیمتها، زمان امنیت شغلی، زمان چشمانداز آینده، زمان کرامت در اداره و مدرسه و بیمارستان.
امروز حس میشد بسیاری به یک ایده کلان پیوند دارند، اما از کیفیت اداره امور رنج میبرند؛ یعنی پیوندشان با «معنا» شاید باقی باشد، اما بدن روزمرهشان زیر بار هزینهها خم شده باشد. اینجا برای منِ حقوقدان، یک نکته جدی روشنتر شد: قانون و سیاست وقتی پایدار میشوند که هزینههای اجتماعیِ قابل اجتناب را کاهش دهند. و این کار فقط با شعار ممکن نیست؛ با دیدن دقیق و تحلیل دقیق ممکن است. علم اجتماعی اگر از مردم جدا شود، خیالبافی میشود؛ اگر به مردم نزدیک شود، میتواند درمانگر باشد. فقه برای اداره اجتماعی زندگی مردم، فقط یک چیز کم دارد: عقل عملی؛ همان رهآورد امام خمینی کبیر.

پارهروایت چهارم: زنها؛ تنوع سبکها، بلوغ حضور
قاب زنها برای من بسیار معنادار بود. تنوع عجیبی دیده میشد؛ در پوشش، در گفتار و در نحوه مشارکت. اما در دل این تفاوتها، نوعی بلوغ هم دیده میشد؛ چیزی شبیه «خودآگاهی نقش». زنها اصلاً برای دیدهشدن نیامده بودند؛ آمده بودند تا سهمشان از صحنه عمومی را به زبان خودشان ثبت کنند. من این را یک سرمایه میدانم. جامعهای که زنانش میتوانند با سبکهای متفاوت در یک صحنه جمعی حاضر شوند و همزمان شأن و کرامت خود را حمل کنند، ظرفیت رشد دارد.
اگر جایی باید از جنسیتزدگی و ابتذال رایج فاصله گرفت، اولین راهش حذف یا تحقیر نیست؛ راهش بالا بردن فهم کرامت است: در سیاست، در رسانه، در خانواده و در قانون.
پارهروایت پنجم: کودکان و نوجوانان؛ شور روایت، مسئولیت ما
حضور کودکان و نوجوانان هم شگفتانگیز بود. فریادها و هیجانها گاهی انگار متعلق به خاطرهای دور بود؛ خاطرهای که خودشان زیست نکردهاند، اما آن را از خانواده، مدرسه و آیینهای جمعی به ارث بردهاند.
اینجا اما باید منصف بود و اغراق نکرد. این شور هم میتواند سرمایه باشد و هم میتواند تنها گذاشته شود و فرسوده گردد. درگیریهای سیاسی، فقدان بلوغ اجتماعی و بسیاری از خطاهای ما و نسل پیش از ما، این نسل را آسیبپذیر کرده است. این نسل اگر فقط در مناسبتها دیده شود و در زندگی روزمره شنیده نشود، آسیب میبیند. ارزشها زمانی بیننسلی میشوند که قابل زیستن باشند: عدالت، کرامت، فرصت، آینده و صداقت در توضیح واقعیتها. ما این نسل را نباید با شعار تنها بگذاریم؛ باید با گفتوگوی واقعی، آموزش عمیق، سیاستهای کمهزینهتر و امیدی قابل لمس همراهیاش کنیم.
پایان روایت: علم وقتی زنده است که میان مردم نفس بکشد
برای من، امروز یادآور یک اصل بود: هزینههای اجتماعی حکمرانی را میتوان کاهش داد، به شرط آنکه درست ببینیم، درست تحلیل کنیم و از فانتزی علمی فاصله بگیریم. در میان مردم بودن، خودِ علم است؛ زیرا واقعیت، ابتدا در خیابان رخ میدهد و بعد در مقاله و کلاس.
و دوباره به همان جمله بازمیگردم: ما باید مردم را بپذیریم تا «ما» باشیم. پذیرفتن مردم یعنی پذیرفتن تنوع در قاب ارزشهای جامعه؛ یعنی به رسمیت شناختن خستگیها، امیدها و حق متفاوتبودن. اگر این پذیرش رخ دهد، آنگاه حتی یک راهپیمایی هم صرفاً «رخداد سیاسی» نیست؛ متنی اجتماعی است که میتوان آن را خواند، فهمید و از دلش راهِ کمکردن رنج و زیادکردن کرامت را بیرون کشید.
سید احسان رفیعی علوی
22 بهمن 1404